و آن نازنین پیاله ی دلخواه را، دریغ بر خاک ریختیم!
جان من و تو تشنه ی پیوند بود، دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم.
بس دردناک بود جدایی میان ما،از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت، اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت!
و ان عشق نازنین که میان من و تو بود، دردا که چون جوانی ما پایمال گشت.
با آن همه نیاز که من داشتم به تو، پرهیز عاشقانه من نا گزیر بود.
من بار ها به سوی تو باز آمدم، ولی هر بار دیر بود!
اینک من وتوئم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ،
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!
هوشنگ ابتهاج(سایه)
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:0 توسط مصطفی
|
توقع زیادیه؟
منتظر نباش که شبی بشنوی، از این دلبستگی های ساده دل بریده ام! که روسری تو را، در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام! یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کرده ام! توقعی از تو ندارم! اگر دوست نداری، در همان دامنه دور ِ دریا بمان! هر جور تو راحتی! بی بی باران! همین سوسوی تو از آنسوی پرده دوری، برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست
من که اینجا کاری نمی کنم! فقط، گهگاه گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم! همین! این کار هم که نور نمی خواهد! می دانم که مثل ِ همیشه، به این حرفهای من می خندی! با چالهای مهربان ِ گونه ات... حالا، هنوز هم وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم، باران می آید! صدای باران را می شنوی؟
یغما گلرویی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط مصطفی
|
چشمانت مال من
ابرهای تیره را باد برد
روزهای سیاه را باران شست
و اکنون
یعنی همین حالا
چشمان تو
مثل همیشه
ماه آسمان من است
ومن باز.........
روی این کاغذ کاهی
با یاد گلهای نگاهت
واژگان دلم را می نگارم
و می نویسم
آسمان مال من است
ولی!نه......
همان چشمانت مال من
همان عشقت
همان اشکت
همان شبنم
مال من
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:12 توسط مصطفی
|
این...نه...منم؟
این کیه که قد آینه
عکسشو زدن به دیوار
چقدر شبیه من نیست
نه خدایا
منم انگار
........
................
......................!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:41 توسط مصطفی
|